X
تبلیغات
رایتل

ملاقات در گرای 40 درجه (شرح دیدار با خواهر شهید ابراهیم مقصودی)

شنبه 21 دی‌ماه سال 1392 ساعت 02:23 ق.ظ

زنی از جنس دا
اربعین بود. پیش از ظهر در گلستان شهداء؛ با اینکه مراسم اربعین حسینی در منطقه دیگری از شهر متمرکز شده بود، قشرهای مختلف مردم با طمأنینه و آرامش خاصی بین مزار قطعه بندی شده شهیدان عملیات های مختلف، پراکنده بودند. من هم طبق عادت بعد از زیارت قبور حاج حسین خرازی و حاج احمد کاظمی بسمت مزار شهید شاهزیدی که در قطعه شهدای تازه تدفین شده قرار داشت و در اردوی جهادی سال 87 حین خدمت برای محرومیت زدایی از مناطق دورافتاده پر کشیده بود، به راه افتادم. فاتحه را که خواندم نیم خیز شده بودم که در یک ردیف جلوتر چشمم به مادر شهیدی افتاد که روی صندلی تاشوی کوچکش و کنار قبر پسرش نشسته بود. ناخودآگاه برای عرض تسلیت و تسلی دلش خودم را کنار  مزار فرزند شهیدش رساندم. دستی بر سنگ زدم و ایستادم و فاتحه ای خواندم. پشت سرم هم خانمی مسن که آثار شکستگی به وضوح در چهره اش نمایان بود با ادب خاصی ایستاده بود (بعدا فهمیدم خواهر شهید است)، سینی سیبی را تعارف کرد سیب زردی برداشتم و قصد رفتن کردم اما همینطور که سیب را در دستم می چرخاندم نمی دانم چه شد که پاهایم برای رفتن یاریم نمی کردند. در این حالت گذار و بینابینی بودم که خواهر بزرگوار شهید ابراهیم مقصودی، قدمی جلو گذاشت و شروع به گفتن از ابراهیم کرد. چند لحظه ای از شرح زندگی ابراهیم نگذشته بود که فهمیدم ابراهیم بیش از یک برادر برای او یک "الگو"ست. آنچنان با حرارت و منسجم، سخن می گفت که خودم را کنار ابراهیم احساس می کردم البته خاطره گویی ها که جلوتر رفت معلوم شد خود ایشان هم در وسط معرکه جنگ بوده اند و در نهایت به این جمع بندی رسیدم که خود ایشان هم دست کمی از روای کتاب دا ندارند... شیرزنی از سرزمینی پُر دا. 

پرستاری خوانده بود و فن بیان خوبی داشت، شنونده و مخاطب جذب گفته هایش می شد. مثل دلاوری که تازه از میدان نبرد برگشته باشد فضا را شرح می داد و افتخارات و مختصات برادر شهیدش را یک به یک می شکافت حتی خیلی از جملات ابراهیم را از بر بود. این روحیه را در آخرین دیداری که با پدر شهید احمدی روشن داشتم هم دیدم (بتازگی از سفر حج آمده بود و سوغاتش برای ما یک چفیه ایرانی متبرک شده در مکه بود، البته آن زمان از یکی از خواص دوران کارگزارانی ها که خانواده شهداء هسته ای را به حضور طلبیده بود شکایت داشت و به همین خاطر در آن جلسه نرفته بود و می گفت حضرت آقا با آن عظمت تشریف آوردند منزل شهداء و حالا...)، پرصلابت و قابل تکیه و زبانی گویا و رسالتی بر دوش برای نشر آرمانهای شهیدش؛ و همسر شهید احمدی روشن هم اینگونه بود. مادر شهید خرازی هم دوستانی که توفیق حضور خدمت ایشان را داشتند می گفتند خودش یک پا انقلابی است و اهل معرفت و بیان.  

 

سلام بر ابراهیم
خانم مقصودی مژه هایش سفید شده بود، پوششی شبیه به زنان خوزستانی داشت، ایستاده بود و کتاب دعای در دستش را بست و اینطور شرح ماوقع را روایت کرد؛ ابراهیم زبان انگلیسی اش خیلی خوب بود و از بچگی به پرواز علاقه داشت و حتی با خودکار روی لباسهایش آرم و نشان خلبانها را می کشید. وقتی شد یک جوان رعنا و رشید با دوست صمیمی اش مسعود (هردو در یک روز ازدواج و در یک روز شهید شدند) که هنوز مفقودالاثر است رفتند تهران برای دوره خلبانی و من که پرستاری خوانده بودم داوطلبانه اعزام شدم و در بیمارستان اهواز مشغول شدم اما یک روز دوتایی با لباس نظامی آمدند درب بیمارستان. گفتند آمدیم جبهه! پیش خودمان گفتیم تو که یک زن هستی در وسط میدانی و ما در تهران باشیم؟! این شد که دانشکده پرواز را رها کردند و به دانشگاه جبهه آمدند.
حرف هایش را اینطور ادامه داد که در مقطعی از جنگ همه خانواده یعنی پدر و دو برادر و خودم در خطوط مختلف نبرد بودیم و فقط مادرم در شهر مانده بود و من مجبور شدم به پشت جبهه برگردم. یک خانواده مجاهد تمام عیار بودند و البته هستند چون خانم مقصودی در قامت زینب(س) برای برادر شهیدش، پیام رسانی می کند و چه عمیق و هنرمندانه راوی مجاهدت ها و پایمردی های شیربسیجی های خمینی عزیز هستند.
یک دفعه مجروح شد و سه تیر مستقیم از فاصله نزدیک به زانو، ران و شکمش اصابت کرد. تیرها در محل خروجشان شکاف های بزرگی را ایجاد کرده بودند، میان تنه اش تقریبا متلاشی بود. خودم بالای سرش بودم و ازش پرستاری می کردم. پزشکان ازش قطع امید کردند. ابراهیم را با هواپیمای پهن پیکر سی130 به تهران فرستادند اما بعد از بهبودی نسبی دوباره برگشت جبهه. بعد از دوران مجروحیتش مسئول بنیاد شهید تماس گرفت و گفت ابراهیم...با قاطعیت گفتم اگر شهید شده بگید نترسید من روزانه با ده ها پیکر شهید سروکار دارم! ماجرا که به اینجا رسید مادر شهید که تا این لحظه جز سکوت چیزی نگفته بود و مرتب چشمانش رو بخاطر خشک شدن مجاری اشکی اش روی هم می فشرد، گفت کاش همان موقع و در جراحت اول شهید شده بود تا 28 سال انتظار... انتظار خیلی سخت است. این را گفت و دوباره زل زد به قبر ابراهیم... خانم مقصودی دوباره رشته سخن را در دست گرفت و گفت: گفتند در عملیات خیبر 62 با مسعود شهید شده اما پیکرشان را پیدا نکردند. تا تبادل اسرا امید به برگشتش داشتیم اما بعد از آن با خاطراتش زندگی می کردیم تا سال90؛ 28 سال چشم انتظاری تمام شد، اسفند62 رفت اسفند 90 برگشت. 22 ساله بود که خود را به قافله رفقای شهیدش رساند. دختر 8ماهه اش حالا دکتر شده و در یکی از بیمارستان های شهر طبابت می کند البته ابراهیم هم الان طبابت می کند روح را جلا می دهد و دستت را می گیرد و می برد آن بالا بالا ها. 

 


یک یادگاری
خواهرش از تأکیدات ابراهیم برای زیارت قبور شهداء گمنام می گفت و از آرزویش برای گمنامی. می گفت نمی دانم حالا چرا پس از 28 سال برگشته اما دوست و همرزمش که حالا معلم است وقتی پیکر ابراهیم را برای تدفین آوردند نظرش این بود که ما اصحاب کهف بودیم و در خواب خوش دنیایی خودمان غوطه ور؛ ابراهیم آمد تا ما را بیدار کند. دستخط ابراهیم را که اول کتاب دعایش چاپ شده بود به من نشان داد که در نوجوانی روی کارت پستالی که به دوست معلمش هدیه داده بود در مورد توجه و تدبر و عمل به قرآن گفته بود.
خانم مقصودی یک دنیا گفتنی داشت. می گفت چندین بار خودم و دوستانش که باقی مانده اند خواستیم برایش بنویسیم اما وقتی به صفحه 5 می رسیم می مانیم و دست از قلم می کشیم شاید ابراهیم راضی نیست.
وجه اشتراک ابراهیم و همه این شهداء این بود که افرادی اثرگذار و خودساخته بودند و بعد بسراغ جامعه سازی و روشن سازی محیط خود رفتند و به مقابله با طوفان هجوم تبلیغات مرئی و نامرئی دشمن شتافتند.
در من کششی برای شنیدن در مورد آقا ابراهیم و در خواهر ایشان کوششی برای ترسیم "سبک زیستن" ابراهیم موج می زد و این شده بود که حدود 1 ساعت این گفتگو که بیشترش یکطرفه (مونولوگ) بود طول کشید؛ بیشتر گوش بودم تا زبان. هرچه از ابراهیم بیشتر می شنیدم، او را بزرگ تر و خود را حقیرتر و و خردتر می دیدم.
براستی در این برهه تاریخی و طلایی هشت ساله، مراد و امام ما خمینی عزیز چه اکسیری بر دل و جان این جوانان ریخت که پروانه وار بر گرد شمع اسلام انقلابی و انقلاب اسلامی چرخیدند. معدن جنگ سرشار از اصول و رموز و ناگفته ها و ناشنیده ها و درس ها و عبرت هایی است که برای ساختن یک نسل همه جانبه و راه بلد و کاربلد و تمدن ساز، کافی است.
علیرغم میل باطنی با هر سختی که بود از ابراهیم و خانواده مجاهد و انقلابی اش خداحافظی کردم. کمی جلوتر از قطعه شهدای تازه تدفین شده، قطعه شهداء جاویدالاثر بود همین طور که از ابراهیم دور می شدم به مادران منتظر شهیدی نگاه می کردم که پای سنگ قبرهای نمادین، با فرزندان دلبندشان درد دل می گفتند. پشت هر سنگ و هر عکس شهید یک داستان و یک سبک و شیوه و سبیل برای زندگانی آنطور که خدا می خواهد، هست. شیوه هایی از زندگی که دنیا و آخرت را با هم می سازد آنطور که اسلام ناب محمدی(ص) در هدف خلقت ما ترسیم نموده است. در پس هر قاب عکس شهید، یک ابراهیم هست، ابراهیم هایی که اسماعیل های وجودشان را در میدان نفس، سر بریدند. جبهه های انسان ساز، دردانه هایش را از کف کوچه خیابانهای همین شهرها جمع کرد شهر ما اکنون هم پر از ابراهیم مقصودی هاست.  


سبک زندگی شهداء؛ الگوی زیست مسلمان انقلابی
استانسفیلد ترنر (رئیس سازمان CIA در زمان کارتر) در یکی از کتابهایش از قول رئیس سیا در دهه40 میلادی جمله ای را نقل می کند که برای رفتارشناسی و کشف اهداف و آرمان بلندمدت آمریکایی ها می توان درباره اش چندین رساله و پایان نامه نوشت. او می گوید بمب اتم تضمینی است برای حفظ و ترویج "سبک زندگی آمریکایی" (American life style)در دنیا.
تولیدات رسانه ای و کارکرد اصلی هالیوود هم در همین راستاست. فرید زکریا مجری مشهور و صاحب نام آمریکایی در یکی از مقالاتش تصریح می کند؛ در تبلیغ لیبرال دموکراسی روی ترویج لیبرالیسم (سبک زندگی اباحه گری غربی) تاکید کنید تا تبلیغ  دموکراسی، چون هرجا دموکراسی برپا شده، جناح هایی برخلاف خواسته های ما روی کار آمده اند.
نگارنده از شرح و بسط دو نقل قول مضمونی بالا خودداری می کند چراکه از هدف این یادداشت به دور است اما به همین میزان بایستی متنبه شد که جبهه استکبار برای توسعه سلطه گری خود در جهان، از ابزاری به نام "ترویج سبک زندگی آمریکایی در دهکده جهانی" استفاده کرده و کارکرد اصلی بمب اتم را نهادینه سازی فکر و عمل آنطور که آمریکا می خواهد، در اسناد بالادستی و استراتژی های استثماری خود معرفی می نمایند. 


  حالا چند سوال و سوزن به خودمان بزنیم؛ جایگاه سبک زندگی شهداء و سبک زندگی بسیجی در زندگی امروز ما کجاست؟ اصلا چقدر در مراکز علمی ما تلاش شده است تا مولفه ها و مختصات الگوی زندگی شهداء که به حق فضای متفاوتی از نحوه زیست را در دوران خود بوجود آوردند، استخراج و طبقه بندی و تبلیغ و بکارگیری شود؟ در جامعه شناسی جنگ چه شد که مردمانی با روحیات مختلف و از صنوف بالا و پایین جامعه در یک سنگر و در کنار هم به دور از تعارضات رایج قرار گرفتند؟ چه شد که جوانان و نوجوانان و سربازان روح الله یک شبه ره صدساله در عرفان و سیر و سلوک رفتند و خود را ساختند؟ چه شد که نوآوری های نظامی و فنی و مهندسی جوانان جنگ ندیده و دوره ندیده ما موجب تعجب استراتژیست های برجسته جهانی شد؟ ویژگی های آنان در رفتارهای بین انسانی در محیط خانه و در فضای کار چه بود؟ شیوه های مدیریتی فرماندهان و سرادان جبهه های جنگ چگونه بود که اینگونه نیروهایشان دور شمع وجوشان می چرخیدند آیا امکان جاری سازی این الگو در ادارات وجود ندارد؟ باید پلی بزنیم از اروند دیروز به اروند امروز؛ چه جریانی در کار بود که این رشد جمعی و همه جانبه در این تنگناهایی که هرکدامش یک کشور بزرگ را از پا در می آورد، شکل گرفت؟ و ده ها مورد دیگر که جای کار دارد و در سیستم آموزش عالی و آموزش و پرورش به فراموشی سپرده شده است. نظامات آموزشی و صدا و سیما باید ارزش های سبک زندگی شهداء را که همه نیازهای بی پاسخ امروز خانواده های در حال تهدید کشور را پوشش می دهد، در جامعه تزریق کنند. دانشکده های فنی و مهندسی ما باید روی نوآوری های مهندسی و ابتکارات علمی، دانشکده های مدیریت و روانشناسی روی خلاقیت، قدرت سازماندهی و روحیه های فردی و جمعی رزمندگان ما کار کنند و خروجی های این پژوهش ها در قالب "سبک زندگی" را تدریس و در دسترس جامعه قرار دهند. در غیر اینصورت اوضاع نابسامان و متزلزل نهاد خانواده و در یطحی وسیع تر کلیت جامعه غرب، به اجتماعات مردمی ما نیز سرایت خواهد کرد. در جوامع غربی وضعیت بقدری متعفن شده است که اندیشمندان و مصلحان فرانسوی در اعتراض به تصویب قانون همجنسگرایی در این کشور خودکشی می کنند چراکه از اصلاح امور نا امید شده اند و بلاد غربی بر لبه پرتگاه نیستی مشغول خانه سازی هستند و سعی بر تحمیل این الگوی از پیش باخته بر سایر ممالک هستند و اگر کشوری خود الگوی بومی و منطبق بر نیازهای واقعی خود را طراحی و اجرا ننماید خواه ناخواه جامعه بسمت الگوی تهاجمی و نامطلوب و مخرب متمایل خواهد شد. تهدید ارزش ها منتج به قیام هایی همچون 9دی و حرکت های تاریخ سازی مثل جنگ پر گنج هشت ساله شد، شهداء بر هم زننده تحلیل های دو دوتا چهارتایی و دنیایی هستند. ایمن سازی و مصون سازی جامعه تا زمانی که ملت در همان خطی که بخاطرش سختی های انقلاب و جنگ را بر خود هموار کردند قرار گرفته باشند، ادامه خواهد داشت و تیرهای زهرآگین فرهنگی و سیاسی بر تن روئین شده ایران اسلامی اثر نخواهد کرد، بازدارندگی واقعی انقلاب اسلامی از توان نظامی و موشکی و اس300ها نیست بلکه خون شهیدان انقلاب اسلامی و زنده نگهداشتن یاد و خاطره آنها در کنار "سبک زندگی ایرانی-اسلامی" آنها، بقاء و دوام ارزش های ملی ما را ضمانت می نماید. 

پی نوشت
یکم. مطالعه کتاب "جاده های آتش" خاطرات موریس فونبور (استاد دانشگاه فرانسوی) و یکی از حاضران در جنگ جهانی دوم را به تازگی تمام کرده ام. با مقایسه ای تطبیقی میان رزمندگان جبهه ایران در سال های ابتدایی دهه80 میلادی و نیروهای فرانسوی در اواخر دهه 30 میلادی(یک بازه و فاصله زمانی تقریبا 50 ساله) به عظمت رفتاری-اخلاقی و دیدگاهی-عملکردی گنجینه های موجود در جنگ تحمیلی هشت ساله، پی خواهیم برد. شاید در آینده نزدیک بخش های منتخب این کتاب را روی خروجی عبرت قرار دهم.  

 

شناسنامه کتاب: 

 

این هم پشت جلد کتاب که توضیحاتی درباره کتاب دارد: 

خط کلی:کتاب جاده های آتش نوشته موریس فونبور استاد دانشگاه، نویسنده و شاعر فرانسوی هست که در قالب نیروهای ذخیره در آستانه جنگ جهانی دوم به جبهه فراخوانده می شود و بغض ها و اندوه های اولیه و ماجراهای بعدی که خود فونبور آنها رو پوست کنده روایت می کند. خود نویسنده آدم طنازی است و بشدت اهل تمسخر همقطارهایش! البته صراحت لهجه زیادی هم دارد و بخاطر همین با اینکه استاد دانشگاست اما در حد گروهبان نگه داشتخه شده است!
موریس فونبور بیشتر به زیر پوست جنگ میپردازد تا اصل جنگ و نقادی هایی از جنس جملات زیر به وفور در این کتاب به چشم می خورد: 

از اتاق های مجلل فرماندهان می گوید و انبارهای کاهی که برای سربازان مهیا شده و سبک زندگی عمومی یک سرباز غربی و تعارضات زیاد بین سلسله مراتب.

دوم. 21دی سالروز راه اندازی وبلاگ عبرت در سال 1386 و شش سالگی اش است.  همین!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo